|
|
![]() |
|
|
|
خیمهی عمود
خیمهی عمود هر شهری مجموعهی اعتقادات و نظامهای ارزشی شهروندان آن شهر است تا زمانی که اعتقادات و اخلاقیّات شهروندان در مسیر تعالی پیش رود این خیمهی عمود همواره پا برجا میماند و وقتی ضد ارزشها جای ارزشها را میگیرند این خیمه ی عمود فرو میریزد. و آنوقت همه متفرّق میشوند. روزی مادری به یک روانشناس تربیتی مراجعه کرد و گفت: چگونه فرزندم را تربیت کنم ؟ روانشناس برگشت و گفت: به فکر تربیت فرزند همسایهات باش. مادر گفت: تربیت فرزند من چه ربطی به فرزند همسایه دارد؟ روانشناس گفت : چون او فرزند تو را تربیت خواهد کرد . هنرمندان یک شهر را جدی بگیرید و به آن ها ارزش مناسب بدهید چون آنها باعث شادی یک شهر میشوند. علما و دانشمندان یک شهر را جدی بگیرید چون آن ها باعث حیات یک شهر هستند. زنان یک شهر را جدی بگیرید چون آن ها مادران یک شهر هستند. کودکان یک شهر را جدی بگیرید چون آنان آینده ی یک شهر هستند. و کلیه ی اهالی یک شهر را جدی بگیرید چون آن ها باعث بقای یک شهر هستند. در شهری روز به روز جنایت بیشتر میشد. دزدی در شهر بیداد میکرد دیوارها بلندتر ساخته میشد و نردههای رویآنها بصورت میلههای زندانی شکل، ساختمانهای شهر را به صورت قلعههای کوچک در میآورد. اهالی به این وضع عادت میکردند به این امید که روزی وضعیت خوب خواهد شد. ولی روز به روز وضعیت بدتر میشد و تعداد پلیس شهر افزایش می یافت و معضلات نیز توسعه پیدا میکرد. رئیس شورای شهر در تلویزیون ظاهر شد و به اهالی شهر فیلمی را نشان داد که ده سال پیش از آن شهر تهیه شده بود. فیلم نشان میداد که دیوارهای ساختمان ها کوتاه بود مردم با امنیت در خیابانها راه میرفتند. رئیس شورا خطاب به مردم گفت: ما از زمانی به وضعیت فعلی رسیدیم که وظیفهی مهّم خود را در نظارت عمومی شهروندی کم کردیم ،آموزش کودکانمان را سهل گرفتیم، دیوار بیاعتمادی نسبت به یکدیگر را بیشتر کردیم و روزبه روز نسبت به هم بیگانهتر شدیم و به جای این که به همدیگر فکر کنیم به خودمان فکر کردیم. برای خروج از بحران، لازم است همان کاری که قبلاً میکردیم انجام دهیم؛ آنهم حّس خانوادگی، ما خانواده ی بزرگی هستیم در شهری کوچک . در بالای ساختمان شهرداری نوشته شده است ; شهروند خوب ارزش یک شهر را دو چندان میکند. شهرداری اطلاعیهای در خانههای شهروندان انداخت در آن از خطر شیوع یک بیماری واگیردار مردم شهر را باخبر کرد. بیماری به سرعت شیوع یافت و مقدار زیادی از شهروندان را دچارخود ساخت. شهردار بسیار ناراحت و عصبانی از این که مردم به اطلّاعیهی او توجّه نکردند، از وضعیت پیش آمده اظهار تأسف کرد. بعدها مشخص شد که بسیاری از اهالی آن شهر، سواد خواندن و نوشتن نداشتند. استادی خطاب به دانشجویان گفت:خیلی ها دوست دارند که در شهرخوبی زندگی کنند ولی کمتر افرادی از خود می پرسند که آیامن نیز برای شهر، خوبم! اهالی شهری به بیتفاوتی مشهور بودند و از حقوق شهروندی اطلاعی نداشتند. دوچرخهسواری هوس کرد از پیادهرو عبور کند، کسی اعتراض نکرد. حرکت آن فرد باعث شد که دوچرخهسوارها از پیادهرو عبور کنند. مدتی گذشت روزی موتورسواری خواست از پیادهرو عبور کند، باز کسی اعتراض نکرد. وقتی بعد از سال ها به آن شهر رفتم با کمال تعجب دیدم که ماشین ها هم از پیادهرو عبور میکنند. به شهری وارد شدم. خوب دقت کردم و متوجّه شدم در این شهر کسی در پشت سر کسی حرف نمیزند. راز این کار را از شهروندان جویا شدم. آنها گفتند: ما اگر علیه کسی چیزی بگوییم در حقیقت خودمان را تشریح میکنیم چون دیگران آینهی ما هستند. شهروندی مرد و وصیت کرد در سنگ قبر او این متن نوشته شود: من خیلی علاقهمند بودم شهر زیبایی داشته باشم حال میفهمم خودم هم بایستی زیبا میشدم. |
![]() |
|||||||||
|
|
||||||||||
|
|||||||||||
![]() |
|||||||||||
|
|
|||||||||||
|
Mahallat Education |
|||||||||||
|
|