|
|
![]() |
|
|
|
فقر و زخم شهرداری به شهروندان نوشت: هم چنان که اگر زخمی در بدن داشته باشیم مگسها آن را خواهند یافت، اگردر منطقه ی فقیری در شهر پیدا شود بزهکاران به دور آن جمع خواهند شد. در صورتی که شهروندان خطاهای جزئی همدیگر را ببخشند، میتوانند دوست هم باقی بمانند. بهترین راه فرار از مشکلات شهری، حلّ کردن آن ها به دست شهروندان است. در تابلوی خیابان شهری نوشته شده است: کسانی که تند میرانند همیشه زودتر به مقصد نمیرسند. شهروند میان سالی در خلوت روز داشت از محلّ پارکی میگذشت نگاهش به جوانی افتاد که در گوشهای از پارک زانوانش را بغل کرده و سخت در خود فرو رفته است. دلش به حال آن جوان سوخت. از دکّه پارک دو تاچایی خرید و به طرف آن جوان رفت. یکی از آن ها را به جوان داد و دیگری را نیز خودش خورد. سر صحبت باز شد و آن ها کلّی در مورد زندگی و مشکلات آن صحبت کردند.روزها گذشت آن جوان ازدواج کرد و صاحب فرزند شد. در دانشگاه قبول شد و به مدارج عالی تحصیلی رسید. رابطه ی دوستی این دو شهروند هم چنان باقی ماند.یکی از روزها جوان، به دوستت میان سال دیرینش گفت: زمان آشنایی ما یادت هست؟ دوستش گفت: آری! جوان گفت: من آن روز آنچنان از زندگی سیر بودم که قصد داشتم خودم را از دست آن خلاص کنم. حضور تو فــکر مرا عوض کرد و با تغــییر فکرم، زندگی ام عوض شد. در سر در شهرداری نوشته شده است هرنشینی افتخار نیست، بایستی چگونه زیستن در شهررا بیاموزی. توخوبی ! رئیس شورای شهری در مصاحبهی تلویویزنی شرکت کرد. او رو به شهروندان کرده و گفت: شهر مثل آینه است هر آنچه به آن نشان دهید به شما نمایش خواهد داد. شهر مثل کوه است هر آنچه به آن بگویید به شما بازپس خواهد داد اگر به آن بگویی :تو خوبی! خواهی شنید: تو خوبی! شهرداری در یک نطق تلویویزنی خطاب به شهروندان گفت : اگر مثل هم فکر کنیم، یک نفر هستیم . اگر ضد هم باشیم، هیچ کس نیستیم . ما به تعداد هر شهروند اندیشه و نظر داریم. مهم این است که خودمان باشیم ولی باهم زندگی کنیم و این زمانی میسر است که همه به سوی یک هدف مشترک حرکت کنیم .هدف ما ساختن شهری سالم است .
اهالی شهری به مردهپرستی مشهور بودند. چون وقتی در کنار هم جمع میشدند که بخواهند کسی را دفن نمایند. شهر نیز شبیه به گورستان بود گرد غم بر شهر نشسته بود. شهردار جوان از اهالی شهر خواست این بار در تولّد بچهها نیز در کنار هم جمع شوند. آن ها قبول کردند این بار هر بچهای که متولّد میشد کنارهم جمع میشدند و از هم سوال میکردند؛ این بچه مدرسه میخواهد، این بچه تربیت میخواهد، این بچه شغل میخواهد، این بچه خانه میخواهد. رفتهرفته نشاط به شهر آن ها برگشت چون با این سؤالات میگفتند: این شهر زندگی میخواهد. روی تابلویی نوشته شده است : اگر جسم سالمی می خواهید ورزش کنید . اگر روح سالمی می خواهید بخندید . اگر شهر سالمی میخواهید شهرتان را تمیز نگه دارید . |
![]() |
|||||||||
|
|
||||||||||
|
|||||||||||
![]() |
|||||||||||
|
|
|||||||||||
|
Mahallat Education |
|||||||||||
|
|