| شهید مصطفی ابراهیمی |
![]() |
|
عامو گردو غبار ناشی از فرو ریختن سقف ،سنگر را پر کرده بود و سرفه های مصطفی کم کم به «خرخر» سینه تبدیل می شد . پاها ی غرق در خونش را احساس نمی کرد گویی که سالهاست آنها به همین حالند. دستش را آرام بالا آورد گونه اش را لمس کرد و به یکباره اندوهی عمیق تمام چهره اش را فرا گرفت . - خدایا پس کی ، کی نوبت ملاقات من فرا می رسد. قطره های اشک به آرامی با خون نشسته بر صورتش درهم آمیخت و بر دستانش فرو چکید صدای خمپاره و گلوله ی توپ و تانک یک لحظه قطع نمی شد. - عامو عامو زنده ای ؟ همسنگر ش بود .حال او هم چندان تعریفی نداشت . این را می شد از لحن صدایش فهمید . مصطفی با شنیدن این جمله به یکباره زد زیر گریه . - با پشت در حرم آقا رفتم امّا امّا راهم ندادند همسنگرش با شنیدن این جمله آهی عمیق کشید و زیر لب شروع به ذکر گفتن . فریادهای یا حسین و یا زهرا مثل نوای خوش پرندگان بهشتی فضا را پر از لطف کرده بود. مصطفی هم آرام آرام از گریه باز ایستاد سرش را به گونی های پشت سرش تکیه داد و به دور دستهای ذهنش خیره شد . تصاویر زیادی از گذشته های دور تا نزدیک به یکباره به ذهنش هجوم آوردند یادش آمد که پدر بزرگ او را به خاطر آموختن خوب قرآن و علوم دینی با خود به زیارت برد.دانه های گندم و کبوتران سپید و پیاله های برنجی را به خاطر آورد . دخیل و نوای عمّ یجیب و گریه های از سوز دل پدر بزرگ را . روزهای تیره و تار وفات مادرش را در هفت سالگی به یاد آورد . کاغذ انشایی که از آن نمره بیست گرفته بود با موضوع « نامه ای به خدا » را . همان کاغذی که پنهانی در کفن مادرش گذاشت . روزهایی را به یاد آورد که با چه مشقتی در مدرسه ی اخگر تحصیل می کرد و همه ی معلّمان را با اخلاق و ادبش شیفته ی خود کرده بود . چه روزهای قشنگی چه روزهای زیبایی .
- قمقمه ت پر ؟ صدای همسنگرش او را از این حال خارج کرد . به سختی قمقمه اش را باز کرد و به همسنگرش داد بعد باز سرش را به دیوار سنگرش گذاشت و به رو بعه رو خیره شد . - فدای لب تشنه ت امام حسین این جمله ی همسنگرش او را به یاد روزهایی انداخت که در تهران در کارگاه تراشکاری یکی از همشریانش کار می کرد ، روزهایی که با عشق و محبّت مولا سقایی عزادارانش را به عهده گرفته بود و از این نوکری به خود می بالید به راستی سعادتی بالاتر از این . بالاتر از این که کفشهای عزاداران آقا امام حسین را جفت کنی و دیگ غذای ایشان را بشو یی و000 به یاد آورد که چقدر صاحب کارگاه به او اصرار کرده بود بماند و یا شریک شود امّا نپذیرفته بود. زبانی که او از کتاب خدا و سنت رسول آموخته بود زبان محبت و ادب و اخلاق بود و براستی همین بود که باعث شده بود همگان از دوستی با او خشنود باشند و بر خود فخر بفروشند . عشق به امام خمینی و نهضت باعث شده بود که او در فاصله ی سالهای 50 تا 57 از هیچ کوششی برای به ثمر رساندن این مهمّ فرو گذار نکند تا آنجا که یکباره اعلامیه های امام را به یکی از بستگان داده بود و گفته بود اعدام و شهادت نیز به دنبال دارد. روزهای خوش دوران ازدواج و بعد از آن در کنار همسر و سه فرزندش را به خاطر آورد . زندگی ساده و بی آلایش ، در خانه ای که همیشه باز بود و میهمانهایی که بیشتر شبها با اشتیاق دیدن او پا به خانه اش می گذاشتند را به خاطر آورد . روزهایی را به یاد آورد که به عنوان استاد کار در هنرستان فعالیت می کرد و شاگردان همچون پروانه دورش می چرخیدند و از او می آموختند . او نیز هر آنچه در داشت در طبقه اخلاص می گذاشت و با شادمانی به آنها می آموخت . توسل همیشه اش را در تمام فراز و نشیبهای زندگی به ائمه اطهار خصوصاً ما در این بزرگواران حضرت فاطمه (س) را پیش چشمش مرور می کرد و آرام آر ام اشک می ریخت . صدای انفجار خمپاره ای در فاصله ی نزدیک او را باز از این حال خارج کرد . - می تونی حرکت کنی ؟ - نه جراحات به حدی بود که یارای انجام این کار را نداشت تا بتواند به همسنگریش کمک کند. حال غریبی بود حال آدمی که تمام عمر سعی کرده بود از روی پلی بلند عبور کند و حالا که تا نیمه های راه رسیده بود احساس می کرد پل فرو خواهد ریخت و او مجبور است به عقب بر گردد. به عقب برگشت به سالهای آغازین پیروزی انقلاب روزهای آغازین جنگ . - با پیروزی انقلاب هیچ آرزوئی ندارم فقط می خواهم مرگم شهادت درراه خدا باشد . این جمله را با اخلاص تمام در همان روزها گفته بود . چه روزهای خوبی بودند روزهای اوّل انقلاب . روزهای گل و شیرینی و لبخند . حماسه و فریاد و رهایی ، روزهای شکوه پیروزی و ایثار . دیری نپائید ند امّادری نپائیدند . دست دشمن این بار از آستین بعثیون بیرون آمده بود و تجاوز به حریم مقدّس کشور جمهوری اسلامی خون مردان مرد را به جوش آورده بود. در ابتدا به عضویت پایگاه والفجر (گروه شهید چمران ) در آمده بود بعد در تاریخ 9/8/60 تصمیم به هجرت به دیار عاشقان می گیرد. دارخوئین بعد از مدّتی از ناحیه ی کمر مجروح شده بود به یاد آورد 12/5/61 را جبهه ی سومار 12/12/62 همراه نیروهای طرح لبیک یا امام گردان المهدی بیابان خوزستان منطقه ی عملیاتی خیبر حفاظت از جزیره ی مجنون و بومب اصابت گلوله ی تانک به سنگر باعث مجروح شدن او از ناحیه ی پا گشت و برای معالجه به بیمارستان صحرایی و بعد بیمارستان امام خمینی در تهران انتقال داده شد. - خدایا من لیاقت نداشتم - خدایا من به درد نمی خورم اینها جملاتی بود که او در هنگام انتقال به پشت جبهه بر زبان جاری می کرد و وضعیّت او درست شبیه همین وضیعتی بود که حالا در آن به سر می برد. امّا21 /11/64 بهبود نسبی آمادگی در بیابانها و پادگانهای خوزستان و در نهایت اعزام به منطقه ی عملیاتی فاو (دریاچه ی نمک ) . صدای زیر مصطفی را از گذشته به حال آورد .
- می تونی کمک کنی ؟ اما مصطفی به دلیل تحلیل رفتن بخش زیادی از نیرویش به واسطه خونریزی شدید حتّی نتوانست پاسخ همسنگرش را بدهد. برای همین همسنگرش تمام نیروی باقی مانده اش را جمع کرد بلند شد و هر طور بود او را بر دوش خود گذاشته به سمت عقب روانه گشت . - منو بذار و برو آتیش سنگینه ممکنه 000 - حرف از بی وفایی می زنی عامو همسگر مصطفی هر طور شده او را به عقب انتقال می دهد - بیمارستان صحرایی - بیمارستانی در اصفهان و - من سه بار شربت شهادت را نوشیدم اما از شهادت خبری نشد این جمله یکی از آخرین جملاتی ست که شهید مصطفی ابراهیمی پیش از شهادت در هنگام ملاقات یکی از بستگان بر زبان جاری کرد. سلولهای مغزی ایشان به هنگام عمل جراحی روی پاها دچار آسیب می شوند و پس از حدود یکماه بیهوشی در تاریخ 12/2/65 به آرزوی دیرین خود یعنی لقاء الله می رسند.
فرازی از وصیت نامه : خدایا تا این ساعت که حدود 42 سال از عمر م می گذرد به تمام آرزو هایم رسیده ام اگر بگویم چندان آرزویی ندارم گذاف نگفته ام اگر جان من کوچکترین ارزشی داشته باشد آنرا در راه دینت ، شهادت در طریقت و پیروزی اسلام عزیز فدا می کنم هر چند می دانم لیاقت شهادت ندارم ولی مافوق آن نیز آرزویی ندارم .
|
|
|
اداره آموزش و پرورش شهرستان محلات |
|