| شهید حسن رضایی |
![]() |
|
مربی عاشق آخرهای زنگ بود .بی حوصله ای آمده بود تا باز بساطش را پهن کند ومن اصلا حوصله گی را نداشتم معلم ادبیات کنار پنجره به جایی در دور دستهای ذهنش خیره شده بود و غبار اندوه چهره اش را فرا گرفته بود کاش می دانستم به چه می اندیشد .گفته بودند ساعت بعد در سالن اجتماعات مدرسه یک جلسه برای همه ی دانش آموزان تشکیل خواهد شد اما کسی از محتوای جلسه چیزی نگفته بود شنیدم که یکی گفت آخ جون جیم می شیم می ریم خونه .یکی دیگر گفت بریم گیم نت،امروز تیم آرژآنتین رو من بر می دارم .بغل دستیم اما انگار توی این دنیا نبود داشت با دقت و مهارت یک چیزی را روی میز می کشید ،یک گل . این چه گلیه؟ جواب داد :بپرس چه گلی بود . کمی به فکر فرو رفتم و سعی کردم منظورش را بفهمم اما نتوانستم . اما برای اینکه کم نیاورم پرسیدم گفت:لاله گفتم بابا جون تو بی خیال یک فوتبالیست را بکش که از وسط زمین سرضرب می شوته و گل می زنه اینرا گفتم وخندیدم . لبخند زد و سکوت کرد . او اکثر اوقات همین طور بود زیاد حرف نمی زد ولی زیاد فکر می کرد خودکار قرمزش را در آورد و شروع به رنگ کردن گلبرگ ها کرد در حین این کار چیزی را نجوا می کرد که من آن را بارها شنیده بودم . آن روزهایی که شیشه های مدرسه را با چسب ایمن می کردیم . آنروزها که مادر بزرگم تخم مرغ هایش را داخل سبد می گذاشت به مسجد محل می رفت وقتی بر می گشت درون سبد گلی سرخ رنگ دیده می شد . روزگارانی که مادرم تا به صبح بلوزهای گرم می بافت به آنها دعا می خواند و به مسجد محل اهدایشان می کرد . قنوت های پدرم را خوب به یاد دارم که هر روز طولانی تر می شد مادر بزرگ پای تلویزیون وقت اخبار سر سجاده می نشست دست به دعا بر می داشت و گونه های غمناکش را با گوشه ی چار قد یواشکی پاک می کرد . درست یادم هست جمله آقاسعید را،پسر همسایه مان .چقدر با من مهربان بود.هم او بود که به من نماز خواندن صحیح را یاد دادو یاد داد که چطور با خدا حرف بزنم ،چطور دعا و نیایش کنم حاجتم را چگونه از او بخواهم و همیشه زودتر از بقیه سلام کنم یادش به خیر چقدر دوست بودیم با هم وقتی از مادرم پرسیدم کجا رفته ؟گفت :سر سفره مخصوص خداوند آن روزها معنای اون حرفش را نفهمیدم حالا هم راستش وقتی به آن جمله می اندیشم باز خوب حالیم نمی شود نمی دانم شاید باید بزرگتر بشوم .در همین عوالم بودم که معلممان بلند شد ودر سکوت به سمت تخته رفت به آرامی گچ قرمز را برداشت و با خط خوش شروع به نوشتن کرد . به کامم گر بریزی نوش خود را به دستت می سپارم هوش خود را تو مثل شکر یک صبح بهاری شهادت باز کن آغوش خود را دیدم که بعد از نوشتن این دو بیتی دستش را به سمت چشمانش برد و وقتی هم که رو به ما چرخید گونه هایش کمی غمناک بود . بچه ها این چیزی را که پای تخته نوشتم آرزوی دل آدم هایی بود که جونشون را کف دستشون گرفته بودند و می خواستن اونا تقدیم به کسی کنند که از عمق وجود دوستش داشتن و ستایشش می کردند. شما ها چقدر مادراتون را دوست دارید هزارتا،ده هزارتا،صد هزارتا ،بیشتر از این که نیست همه این عددها را حالا ضربدر بی نهایت کنید اونا همین قدر خداشون را دوست داشتند و یک شبه به این مقام نرسیده بودند هرچه محبوبشون ازشون خواسته بود بهش عمل کرده بودند خدا هم در عوض محبت لطفش را نصیب آنها کرد . می خوام بگم شما هم اگر به حرف خدا گوش بدید و آنچه را ازتون خواسته انجام بدید یعنی کارها یی را که گفته انجام بدید خوبه انجام بدیم و کارهایی را که گفته انجام ندید انجام ندیم شما را جایی می بره و بهترین چیزی را می ده که زیبا ترین و خوب ترین چیزهای دنیاست که وقتی به دستش میاریم دیگه هیچ آرزویی نداریم و اون همون محبت خداست یکی دردو یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان ودرد ووصل هجران پسندم آنچه را جانان پسندد در همین هنگام صدای زنگ بلند شد آقای معلم پیش از آنکه ما از کلاس خارج شویم گفت :بچه هاامروز قراره که یکی از رزمنده ها خاطرات خوش خود را درباره یکی از همین آدمها برای ما تعریف کند به همتون پیشنهاد می کنم حتما تو این جلسه شرکت کنید تا معنی حرفایی را که برایتان زدم بهتر درک کنید خسته نباشید ،یا علی او اینها را گفت و بی اینکه گچ دستانش را پاک کند باز به کنار پنجره رفت و به هوای بارانی بیرون خیره شد و وقتی که به عنوان آخرین نفر در حال خروج از کلاس بودند او همچنان به همان حال کنار پنجره بود و لحظه بعد شانه های او را دیدند که به همراه قطرات اشکش به شدت تکان می خورد . به سمت در خروجی ساختمان مدرسه حرکت کردم در حالی که بین رفتن و نرفتن ،ماندن و نماندن مردد بودم در همین زمان کسی از کنارم گذشت و برگه ای را در میان دستان احساس کردم نگاه کردم دیدم بقیه هم از همان برگه دارند بنابر این شروع به خواندن کردند :خدایا خالص نبودیم اما مخلصانت را دوست داشتیم خدایا عاشق نبودیم اما به عاشقانت عشق می ورزیدیم .خدایا در راهت سوخته بودیم و سوخته گان در راهت را نیز دوست داشتیم در این ساعت که شبی از شبهای خدا و ایام فاطمیه است آنچه ما را از حرکت باز نمی دارد عشق است و باید عاشق باشیم و حرکت کنیم که انسانها در حال سکون نیستی محض است. شهید حسن رضایی در 10 مرداد 1336در خانواده مذهبی به دنیا آمد پدرش علیرضا به مسائل دینی بسیار مقید بودحسن را از همان کودکی با خود به مراسم سوگواری می برد رسمی بر تربیت حسن داشت علاقه زیاد او به اذان گفتن در سن 6 سالگی باعث می شد که مادرش را وادار کند سحر ها در حیاط کنار او بایستد تا نترسد و بتواند با خیال راحت اذان بگوید حسن دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت سپری کرد و همزمان با قیام مردم به رهبری حضرت امام خمینی علیه رژیم طاغوت او با دیگر دوستانش در برپایی حرکتهای مردمی و پخش اعلامیه سهم بسزایی داشت . با پیروزی انقلاب در مسجد القائم شهرستان محلات انجمن اسلامی قلم و سپس کانون تربیتی ابوذر را برای فعالیت های فرهنگی جوانان تشکیل داد .حسن در 20دی 1360با مدرک دیپلم به عنوان مربی پرورشی به آموزش و پرورش محلات وارد شد و با عشق و علاقه شدید در تربیت و هدایت نسل جوان تلاش می کرد او معتقد بود که یک مربی پرورشی باید روح فکر بچه ها را پرورش دهد و کتاب را غذای روح آنها می دانست او اولینمربیان پرورشی محلات است که همیشه در یادها مانده است .با دایر کردن کتاب فروشی در کانون مدرسه کتابهای مذهبی تهیه می کرد و برای تشویق مردم به کتاب خوانی کتابها را به قیمت ارزانتر در اختیار آنها می گذاشت . شاگردانش همیشه او را با چهره ای خندان می دیدند که حتی در سخت ترین شرایط متانت و صبوری خود را حفظ می کرد . در کلاس تواضع خاصی داشت و هرگز عملی آلوده به ریا انجام نمی داد . در حزب جمهوری اسلامی و معبد شهید بهشتی نیز مسئولیت بخش تبلیغات و شاخه ی دانش آموزی را عهده دار بود . مربی متعهد و مهربان و دلباخته هدایت نسل آینده دایم در تب وتاب وصال به معشوقش بود . به عنوان بیسیم چی در گردان ولیعصر به جبهه اعزام شد و در عملیات بزرگ فتح المبین از ناحیه پا مجروح شد ولی روح بلندش نتوانست آرام بگیرد او به نماز اول وقت و دعا اهمیت و در عملیات ها نیز نماز را در اولویت قرار می داد و مناجات شعبانیه را نیز زمزمه می کرد . او یکبار نیز به منطقه کردستان رفت و د ر آخرین حضورش در جبهه در عملیات بیت المقدس در آزاد سازی خرمشهر در تاریخ 18/2/1361 سر به آستان دوست نهاد و گلزار انقلاب بر سرخرویی شهید بالید. آنگاه که فرشتگان الهی از بالین پیکر های شهدا به آسمان اوج گرفتن ارواح نورانی معراج نشینان را نظاره کردند که طواف عشق می کنند . اکنون که پس از سالها به خاطرات آن زمان فکر می کنند از داشتن چنین دوستی به خود می بالم و خدا را شکر می گویم . صفحات وصیت نامه اش را که ورق می زنم به عمق انذیشه اش پی می برند آنجا که می گویند : ((شهیدان هدیه آوردند برایمان اسلام را ، آزاده زندگی کردن را ، با خدا بودن را ، برای او بودن ، تنها او را در نظر داشتن و خود را در محضر او دیدن ، اکنون شهیدان با ایثار جان خود رسالتشان را به پایان رساندند و هر آنچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند و در راه ا... عاشقانه جان دادند اکنون جای شهیدان خالیست .)) شهید حسن رضایی پدر و مادری سال خورده دارد که از لحاظ روحی در سطحی عالی به سر می برند شاید این به خاطر عقیده است که به خدا دارند چون آنها علاوه بر داغ شهید مرگ فرزند دیگرشان حسین را تحمل می کنند آنچه آرامش و تسلی و خاطر آنهاست به حتم عبارات الهی می باشد . متن را معلم ادبیاتمان نوشته بود . چقدر زیبا بود . وقتی خواندش را به پایان رساندم خود را پشت پنجره سالن اجتماعات با گونه هایی خیس از اشک یافتم .نمی دانم چطور شد که از آنجا سر در آوردم . جلسه شروع شده بود مردی با سیمای مهربان همانند چهره ی مردانی که در فیلم های جبهه ای همیشه دیده ایم پشت تریبون در حال سخن رانی بود همه سرو پا گوش بودند چند تن از معلمین ته سالن در خود فرو رفته بودند و چهره هایشان از غمی جانگاه لبریز بود نمی دانم چطور در میان ان همه بغل دستی ام را یافتم او باز در حال کشیدن چیزی روی دسته صندلی بود و لازم نیست بگویم چه چیزی . در همین هنگام ابرها حسابی با هم گلاویز شدند و قطره ای از آسمان بر گونه ام چکید و بعد قطره ها یکی یکی زیاد شدند چند لحظه بعد وقتی باران داشت شدت می گرفت آقای معلم پشت پنجره آمد و دوباره به آسمان خیره شد .این بار تا حدودی می توانستم آنچه را که او سر کلاس برایمان گفت را درک کنم.
|
|
|
اداره آموزش و پرورش شهرستان محلات |
|